تبليغاتX
برای دخترم
 

برای دخترم

 
 

!!یه دختر کوچولو

 
 
بابایی
بابایی

من یک پدر سابقا! صفر کیلومترم که در مورد دختر کوچولوی خودم می نویسم.
منو راهنمایی کنین! چون دختر بزرگ کردن تو این دوره و زمونه واقعا سخته!

 

پیوند ها

نیکا صالحی کوچولو!

ماه تی تی!

مجله موفقيت

طنز و عکس

پارمیدا

شركت رایانه بامشاد

معرفي كتاب

سايت وبگذر

مجله خانواده سبز

ميراث فرهنگي خراسان جنوبي

روزنامه خراسان

مطالب مفيد و جالب

اطلاعات عمومي

گل قشنگ باغچه زندگی من

من و نی نی

من و پسرم

نی نی بلاگ

هدیه زیبای خدا

مامان کوچولو

خاطرات زندگی من و همسرم

مامان پرهام

آینده- خاطرات روزانه

مهرساجون خورشید زندگی

وبلاگ گروهی مادرانه!

پگاه و داداشی ها

هستی من

من و پسرم آرین

با تو بودن آرزومه

آیدا کوچولو

عسل نی نی

نی نی سایت

خاطرات خرگوشک

سحر جون مامان کیارش

ببينيد!

قالب وبلاگ

 

مطالب اخير

تولد دخترکم مبارک!!

این هم یه عکس از دخترکم: هانیه!

سفر نیشابور

آغوش بابایی!

لطفا راهنمایی کنین!

بوسه بر زخم دخترم!

یکی بود یکی نبود!

 
 
 

امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 

سلام

عید قربان مبارک

   مدتیه نمیام در مورد دخترکم بنویسم. راستش در این مدت با مشکلات زیادی برای تربیتش مواجه بودیم که مدتی طول کشید تا راه حلی خوبی پیدا کنیم. قضیه این بود که دخترم به من مثل یه دشمن نگاه می کرد! ایشون حتی زمانی که بهش نگاه می کردم با فریاد می گفت: "نگام نکن!!" حتی حاضر نبود یه بوس کوچولو به من بده و دستش رو روی صورتش می گرفت که نتونم ببوسمش!! این شق خنده دار ماجرا بود ولی شق ناراحت کننده این بود که دایم من رو از خودش طرد می کرد. حتی اگه می خواست (گلاب به روتون) بره دستشویی می گفت: "مامان لامپ رو روشن کنه" و اگه من روشن می کردم اونقدر نق می زد و گریه می کرد که من لامپ رو خاموش می کردم تا مامانی روشن کنه! انگاری اگه مامان لامپ رو روشن کنه نورش یه جور دیگه است!

   در هر حال شما دیگه بخونید که چه دردسری کشیدم. در حالی که اگه کسی این وسط ضرر کرده باشه اون منم. چرا که اون همسر بهتر از جانم رو از من گرفته و کاری کرده که خانمم فقط و فقط به ایشون رسیدگی کنه.

   کار به جایی رسید که یه بار به خانمم گفتم که: "شما الان دیگه همسر من نیستی بلکه شما الان مادر بچه من هستی!!" یعنی دیگه من نباید انتظار زیادی از اون به عنوان یه همسر داشته باشم.

به هر صورت با خانمم نشستیم و بعد از شور و مشورت من روشم رو تغییر دادم....

فعلا تا بعد- فدای شما

دوشنبه 18 آذر1387 |

 

تولد دخترکم مبارک!!

سلام- اوقات شریف بخیر و خوشی باد!

امشب هفدهم آبان سالگرد تولد دخترمه و اون دیگه سه سال رو تموم کرده و وارد چهار سالگی می شه. از خدا می خوام به من و مادرش  و همه پدر و مادرای دیگه توفیق بده اونا رو با تربیت اسلامی و اخلاق و منش ایرانی بزرگ کنیم و موفقیت توام با سرافرازیشون رو ببینیم: آمین

امشب یه حرفی زد که خیلی بهش خندیدم. گفت: بابایی شما باید برین حموم ریشتون رو بتکونین!!!! این باعث چند دقیقه خنده ما شد و به یاد من موند. گفتم: بابا جان ریش من درخت توت نیست که برم بتکونمش!

پنجشنبه 16 آبان1387 |

 

این هم یه عکس از دخترکم: هانیه!

این دخترک منه در پایان سه سالگی

 

جمعه 19 مهر1387 |

 

سلام.

دخترم واجد دو صفت ویژه هست که مارو در مورد آینده اش نگران میکنه و موندیم چه کار کنیم:

یک: دختر من خیلی می ترسه. مثلا فوق العاده از حیوانات می ترسه به خصوص از گربه! حتی حاضر نیست یه پرنده بی آزار رو ناز کنه و خیلی که بهش نزدیک بشه تا فاصله نیم متریه و بس. تنها پیشرفتی که اخیرا از ایشون دیدیم اینه که یه سنگ کوچولو به سمت یه سگ مفلوک پرتاب فرمودن!!!

دو: ایشون خیلی خیلی خیلی زودرنج و دل نازک! تشریف دارن. یعنی اگر بهش بگم: دخترکم بالای چشم مبارکتون! ابرو هست. ایشون گریه شون می گیره. اگر به علت عمل اشتباهی که مرتکب شدن یه کم اخم کنیم و مثلا بخوایم ایشون رو توبیخ کنیم (توبیخ نه به این معنی که داد و هوار راه بندازیم و دعواش کنیم بلکه به این معنی که فقط یه کم! فقط یه کم اخم کنیم) حتما باید منتظر اشک های ایشون باشیم!

از شما که خواننده محترم این مطلب هستید درخواست می کنم اگر تجربه ای دارین یا راهنمایی به نظرتون می رسه ما رو بی نصیب نذارید. هر چی باشه ما یه پدر و مادر در حال آب بندی شدن هستیم!!

حق یارتون

جمعه 8 شهریور1387 |

 

سفر نیشابور

سلام

دو روز پیش دخترمون رو برداشتیم و یه سفر دو روزه رفتیم به نیشابور و مشهد. جای دوستان خالی خوش گذشت. البته به دخترمون بیشتر خوش گذشت و ما در واقع از این که شادی اون رو می دیدیم لذت می بردیم. سر راه به نیشابور در محل امامزاده سید مرتضی برادر امام رضا(ع) در کاشمر هم توقفی داشتیم که متاسفانه محیط تمیزی نداشت و وضعیت اطراف حرم آن بزرگوار در شان مقام ومنزلت ایشان نبود. در نیشابور از آرامگاه خیام- امامزاده محروق- عطار- کمال الملک- مسجد چوبی- کاروانسرای قدیمی نیشابور و البته موزه حیات وحش بازدید کردیم که توی این آخری (موزه) دخترم از شادی توی پوستش نمی گنجید و حسابی از دیدن اون همه حیوانات مختلف حیرت زده و خوشحال بود. دایم از پشت این شیشه به اون یکی می رفت و تلاش داشت هر چه بیشتر بهشون نزدیک بشه.

طبق گفته مسئول موزه این حیوانات طی مدت ۳۵ سال توسط خانواده ای جمع آوری شده بود و مشخص بود که خیلی برای جمع آوری اونا زحمت کشیده شده بود.

اون معمولا در طول روز یه دوساعتی می خوابه ولی اون روز از ساعت ۵ صبح بیدار بود و تا ۱۱ شب ورجه وورجه می کرد!

برای اولین بار سوار یک کالسکه اسبی شدیم و دخترم از خوشحالی خنده هایی از سر شوق می کرد و ما هم قند توی دلمون آب میشد.

حسرتی هم به دلمون موند و اون دیدن قدمگاه امام رضا(ع) بود که متاسفانه به علت تاریکی هوا مقدور نشد.

پایدار باشید

شنبه 2 شهریور1387 |

 

سلام

دو روز قبل (۲۷/مرداد/۸۷) با خانواده رفتیم به پیاده روی عمومی و خانوادگی به مناسبت تولد حضرت حجت. جای شما خالی خوش گذشت یه ویژگی که داشت این بود که دخترم حداقل نصف راه رو روی کول من مشغول پدرسواری! بود و این ورزش واسه من شد پیاده روی با اعمال شاقه!!

هم چنین واسه من خوب بود مخصوصا مدت ها بود به صورت ویژه ندویده بودم. البته توی مسیر برگشت با دخترکم مسابقه دو گذاشتم که طبیعتا و طبق معمول بهش باختم!

پایدار باشین

سه شنبه 29 مرداد1387 |

 

آغوش بابایی!

سلام

یه کاری که هر وقت میرسم خونه انجام می دم اینه که روی زمین دوزانو می شینم و آغوش خودم رو باز می کنم. دخترم هر جا باشه می پره توی بغلم و صورتش رو فشار می ده به صورتم و من هم می بوسمش با یه حس پدرانه! و محکم به خودم می فشارمش! واسه من که خیلی خیلی لذت بخشه! اونم نامردی نمی کنه و سرش رو می ذاره روی شونه ام و من توی عرش سیر می کنم.

اوایلی که بابا شده بودم تا مدت ها برای خودم تکرار می کردم: حالا یکی هست که به من بگه بابا!! و پیش خودم تکرار می کردم: بابا!! این کلمه خیلی برای من تازگی داشت.

حالا دخترم به من نمی گه بابا! بلکه میگه: بابایی!!

آرزو دارم هر زوجی که در آرزوی فرزند هست خدا بهشون بده و برکت و نور به خونه شون بباره. آمین!

در مورد دخترم بگم که اسمش هانیه هست و دو سال و نیمه شده. سالم- سرحال- باهوش و شیطون مثل همه بچه های دیگه!!

علی یارتون

یکشنبه 20 مرداد1387 |

 

لطفا راهنمایی کنین!

سلام. عیداتون مبارک!!

تازگیا این دختره! یاد گرفته حرفایی که بیرون از خونه می شنوه تکرار میکنه. متاسفانه بعضی از این حرفا حرفای زشتیه که میگه.

 من و مادرش در رابطه با نوع عکس العملمون در مقابل این حرفا هماهنگ نیستیم و نمی دونیم  دقیقا چه کنیم. امروز دخترم رو کرده به من و ببخشید ببخشید میگه: کثافت!! واقعا موندم که چکار کنم؟ با مادرش مشورت کردم. اون معتقده که نباید هیچ عکس العملی نشون بدیم تا تکرارش نکنه و از سرش بیفته. یعنی اگر عکس العمل نشون بدیم ممکنه بیفته روی دنده لج و تکرارش کنه.

من اما معتقدم که باید یه عکس العمل حداقل در حد اخم داشته باشیم وگرنه فردا دیگه جلودارش نخواهیم بود.

این در حالیه توی خونه ما این حرفا استفاده نمی شه. حالا کاسه گدایی گرفتم دستم تا نظر شما رو بدونم.

موفق باشین!

جمعه 18 مرداد1387 |

 

بوسه بر زخم دخترم!

سلام- اوقات شریف دوستان بخیر

من و مامان دخترم وقتی که دخترمون به دلیل شیطونی هایی که می کنه زخمی میشه یا زمین می خوره یه رویه ای در پیش گرفتیم که جواب داده و اون هم این که هر وقت ایشون یه کاری دستشون میدن و گریه شون میگیره ازش می پرسیم: کجا زخمی شده؟! اون هم مثلا یه جایی از دستش رو نشون می ده و می گه: این جا! و ما هم زود اون قسمت رو می بوسیم و می گیم: خوب شد! اون هم فکر می کنه که وقتی ما می بوسیم دیگه خوب شده و دیگه گریه نمی کنه!

اینو داشته باشید تا به شما بگم با این مقدمه می خوام به چی برسم. جای شما خالی یه چند روز پیش دستم به صورت اساسی! لای در موند و یه خونمردگی زیر ناخنم درست شد. امروز به دخترم خونمردگی رو نشون دادم و گفتم ببین انگشت بابایی زخمی شده! اون هم بعد از کلی سوال و جواب که: چی بوده و کجا بوده! زودی انگشتم رو بوس کرد و گفت: خوب شد!!!

واقعا حیرت کردم از این کارش که ببین یه الف بچه به چه قشنگی مطالب رو مورد تحلیل قرار می ده و رفتار مورد نیاز رو از موقعیت در میاره!!

پایدار باشید

چهارشنبه 12 تیر1387 |

 

یکی بود یکی نبود!

سلام

دخترم این روزا عاشق یه فیلمی شده به اسم یکی بود یکی نبود! کاری از ایرج طهماسب که الحق رگ خواب بچه ها رو خوب بلده!  داستان فیلم مربوط به یه بره کوچولوه که خاله پیرزنش رو از دست داده و در غم دوریش دچار افسردگی شدید شده و همه اهالی فیلم در تلاش برای پیدا کردن خاله پیرزن و درمان بره هستن.

الان که دارم این پست رو می نویسم دخترم شاید برای دهمین بار نشسته و با اشتیاق فراوان داره این فیلم رو نگاه می کنه! اعتراف می کنم که من هم تا به حال دو سه بار نشستم باهاش فیلم رو نگاه کردم!!!

سال گذشته دخترک ما گیر داده بود به یه کارتونی به اسم ترامپ سگ ولگرد. داستان فیلم راجع به یه توله سگ بود که نمی خواست سگ خونگی باشه و در قید و بند قانون. به همین خاطر از خونه فرار می کنه و ماجراهایی که براش پیش میاد. دخترمون اسم فیلم رو گذاشته بود هاپو.

۶۰بار! باور کنید دخترم این فیلم رو بیش از ۶۰بار!! دید تا دست بردارش شد. البته کارتون سالم و قشنگی هم بود. ولی خب دیدن یه فیلم به این تعداد هر چقدر هم که قشنگ باشه معنیش چیه؟!!

نکته جالب اینه که اون موقع دخترم حاضر نبود این فیلم رو تنهایی نگاه کنه و من یا مادرش رو مجبور می کرد که باهاش بشینیم و فیلم رو نگاه کنیم!! به همین خاطر من و مادرش هم ۶۰بار این کارتون رو دیدیم!!! حتما حال ما رو درک می کنین!

پایدار باشید

جمعه 24 خرداد1387 |

 

ویتامین مادر!

سلام

امروز دخترکم رو بعد از ۲۴ساعت دیدم. از دور پرید توی بغلم و خودشو برام لوس کرد و سرش رو گذاشت رو شونه ام و منو بوسید! راستی شاید ندونید اون الان دوسال و نیم از خدا عمر گرفته و نور و برکت به خونه ما آورده! خدا همه بچه ها رو حفظ کنه!

در هر حال و با این اوصاف نمی دونم چرا گاهی اوقات  اصلا حوصله منو نداره و منو از خودش می رونه و فقط مادرش اجازه داره به ساحت مقدسشون نزدیک بشه! مثلا صبح که از خواب بیدار می شه امکان نداره به من اعتنا بکنه حتی اگه به طرفش برم صداشو بلند میکنه و منو از خودش می رونه. شاید دوست داره وقتی چشماشو باز میکنه اول از همه روی ماه مادرش رو زیارت کنه و ویتامین مادر بگیره و بعد اگه وقتی موند یه نگاهی هم به بابایی بندازه!

پایدار باشید

 

چهارشنبه 22 خرداد1387 |

 

با دخترم دعوا کردم!

سلام

امروز ظهر خسته و کوفته از سرکار برگشتیم خونه. بعد از ناهار که مادرش می خواست یه کم استراحت کنه طبق معمول دخترم تصمیم نداشت بذاره و این کار رو چه خوب بلده! خلاصه اینقدر مادرش رو اذیت کرد که نتونستم تحمل کنم و در حالی که داشت با پاهاش به سر مادرش که در خواب بود ضربه می زد  صدام رو بلند کردم و ازش خواستم این کار رو نکنه! این کار من باعث شد ایشون گریه شون بگیره و یه چند دقیقه گریه فرمودن! و طاقت منو طاق کردن

به ناچار من هم رفتم دستش رو گرفتم و بردمش توی یه اطاق دیگه و بهش گفتم برو این جا گریه کن و هر وقت گریه ات تموم شد بیا بیرون!

این کار من باعث گریه شدیدترش شد. من تنهاش گذاشتم و دیگه سخت گیری نکردم.اون برگشت به طرف مادرش و مادرش هم اونو یه کم ناز و نوازش کرد و قضیه تموم شد.

واقعا بعضی وقتا درمونده میشم و نمی دونم از دستش چیکار کنم یا چه عکس العملی نشون بدم که به تربیتش ضربه نزنه؟!! شما بگین

الان که دارم این پست رو می نویسم تنهام و دلم برای هر دوشون تنگ شده.

به امید دیدار

دوشنبه 20 خرداد1387 |

 

سلام

آخرین دفعه ای که از دخترکم نوشتم یادم نیست ولی اینو می دونم که در مقابل پیشرفت و یادگیری مداومی که داره و هر روز چیزای جدیدی رو  می کنه واقعا موندم که چیکار کنم!!!!

امکان نداره که یه روز بگذره و ما یه چیز جدید از ایشون نبینیم. مثلا تازگی ها یک تکیه کلام جدید یاد گرفته که همش می گه "جدی میگم بابا!" و منم که با دهان بازمانده از تعجب به او خیره می شم.

الان تقریبا دو سال و نیمش گذشته و اون هر روز داره جلوی چشممون بزرگ می شه و ما ناتوان از برآوردن نیازهای اولیه اون!

یک نکته دیگه که باید بگم اینه که ایشون فوق العاده به مادرشون وابسته هستن! یعنی اگه یه لحظه هم مادرش بخواد به کارای خودش برسه ایشون اجازه نمی دن و می خوان که مامانی فقط و فقط به او ن توجه کنه و یه لحظه هم از کنار ایشون دور نشه. مادر خوبش وقتی که خسته و کوفته از سرکار میاد حق استراحت نداره. حق دراز کشیدن نداره!

در عوضش با من کاری نداره که می خوام بخوابم بیدار باشم غذا بخورم یا هر کار دیگه. البته سوءتفاهم نشه  شکل دوست داشتنش در مورد من یه جور دیگه است. یعنی کارشو خیلی خوب بلده و از هر کدوممون به یه شکل بهره برداری می کنه!!! به همین خاطر از این نظر احساس خطر کردم و یواش یواش سعی کردم که روابطم رو با دخترم به یه شکل دیگه ادامه بدم. الان که دارم این پست رو می نویسم شکل روابط من و دخترم اندک اندک داره عوض می شه و سعی دارم یه جورایی فشار وارده رو تقسیم کنم تا مادرش کمتر اذیت بشه!

تا بعد

آزادی خرمشهر هم گرامی باد

جمعه 3 خرداد1387 |

 

سلام

دخترمون این روزا فوق العاده شیرین شده و روزی نیست که یه شیرین کاری جدید رو نکنه! همیشه به خانمم می گفتم که من و تو آدمای کم حرفی هستیم ولی می ترسم که دخترم برعکس ما دو نفر باشه! و حالا که می تونه کمی صحبت کنه می بینیم به جای هر سه نفر ما صحبت می کنه و زمانی که بابا و مامانش دور و برش هستن ثانیه ای هم او زبون شیرینش از کار نمی افته!!

ماشاءالله مثل بلبل حرف میزنه و الان هم که دارم ازش می نویسم همچنان با حرفای قشنگش و کارای قشنگ ترش ما رو می خندونه و اگه ایشون صحبت بفرمایند و ما حواسمون جای دیگه باشه حتما ما رو صدا می کنن و حواسمون رو به خودشون جلب می کنن!!

فدای شما- تا بعد

سه شنبه 2 بهمن1386 |

 

فضاي باز مورد دلخواه دخترم!!

سلام

دخترم به شدت نسبت به اين كه كسي به وسايلي به زعم ايشون مال ديگري هست دست بزنه حساسه!!

يعني مثلا اگه بابايي يه كتابي برداره و مال خودش نباشه حتي اگه شده با گريه از بابايي مي گيره و تحويل صاحبش مي ده! يا اگه ماماني از بالش بابايي استفاده كنه اينقدر مي گه بالش باباييه!! كه مادرش مجبور مي شه بالش خودش رو برداره و بالش بابايي! رو بذاره كنار.

ايشون فوق العاده از فضاي باز خوششون مياد و از اين كه مثلا چيزي توي پلاستيك بمونه،يا كيف مامان پر باشه، يا جيب پيراهن بابا توش پول باشه بدشون مياد و حتما اون پلاستيك، كيف مامان يا جيب بابا رو كاملا خالي مي كنن و توي اتاق پخش مي فرماين و ما هم اگه بخوايم جمعش كنيم دعوا مي كنن اساسي! و ما حساب كار مياد دستمون كه نبايد اونا رو جمع كنيم.

تا بعد

 

شنبه 22 دی1386 |

 

خدا رو شکر!

سلام

بالاخره با تلاش های بسیار ماشینمون راه افتاد و تونستیم به اتفاق دختر و خانمم تا بیرون بریم (علی الخصوص این که دخترم یک هفته است که توی خونه بوده) و یه سر به خانواده پدری بزنیم و خوشبختانه الان که ساعت هشت شبه دخترم روبه راهه و خیلی نسبت به صبح بهتر شده و باز شیطونی می کنه.

از خدا می خوام به حق این روز عزیز  همه مریضا شفا پیدا کنن و همه ما عاقبت به خیر بشیم.

آمین یا رب العالمین

جمعه 21 دی1386 |

 

نماز خوندن دخترمون

روزتون بخیر

یه ویژگی که دخترمون داره اینه که به محض شنیدن صدای اذان یکی از اولین کسایی که جانمازش رو پهن می کنه(البته به هر طرفی که دلش بخواد نه منحصرا به طرف قبله!!!) و شروع می کنه به اصطلاح خودش نماز خوندن!

از خدا می خوام این میلش به نماز و عبادت هر روز که بزرگتر می شه بیشتر و بیشتر بشه.

جمعه 21 دی1386 |

 

يه روز تعطيل بد!

سلام- روزتون بخير

متأسفانه بيماري دخترم دوباره عود كرده و اون باز هم بيحاله و همش ميخواد روي پاي ماماني دراز بكشه. هوا خيلي سرده، ماشينمون هم خرابه، يه دكتر درست و درمون كودكان هم تو اين شهر خراب شده پيدا نميشه.

خلاصه همه چي دست به دست هم داده تا روز خوبي نداشته باشيم.

قربان شما

جمعه 21 دی1386 |

 

برف و یخبندان و خونه نشینی!!

 

دو روزه که نتونستیم از خونه بریم بیرون چون خیلی سرده- اداره هم تعطیله. همسرم و دخترم هم سرما خورده بودن اساسی. به طوری که هر دو تمام روز رو توی رختخواب گذروندن.

دخترم وقتی مریضه طبیعتا حال شیطونی کردن و شیرین کاری نداره و ما نمی تونیم شیطونی هاش رو ببینیم. این یه تاسفه برای ما!

امروز بهتر شدن ولی هوا به قدری سرد شده که ترجیح دادیم توی خونه بمونیم.

دخترم دیگه در ۲۶ماهگی تقریبا با قرائت صحیح!!! تمام کلمات رو میگه- جمله می سازه و کلی خودشو شیرین می کنه.

یه دفعه ماژیکش رو داد و گفت براش بنویسم. منم روی تخته سفید  نوشتم: هانیه.... فرزند:؟؟! می خواستم ببینم جوابی میتونه به این سوال بده. اون زودی گفت: بابایی!!

هر وقت می خواد کاری بکنه که می دونه ما موافق نیستیم می گه بابا نکن!! یا می گه بابا برو بخواب!!!

تا بعد

سه شنبه 18 دی1386 |

 

عید مبارک

فرارسیدن اعیاد قربان و غدیر مبارک

دخترم تازگی ها یادگرفته که فقط بگه نه!!! نه!! هر چی ازش می پرسیم هر کاری که ازش می خوایم و هر چیز دیگه ای فقط و فقط میگه نه!!

یه مدتی که کارش شده بود گریه کردن که مثلا بابا غذا نخور! مامان نخواب! بابا کتاب نخون! مامان تلویزیون نگاه نکن! بابا کانال تلویزیونو عوض نکن! مامان نرو سرکار! بابا از خونه نرو بیرون! مامان ظرفا رو نشور! ووو دیگه حسابی از دستش شاکی شده بودیم.ماشاالله از گریه کردن اصلا خسته نمیشه! می تونه ده ها دقیقه بدون وقفه گریه کنه و اعصاب ما رو به هم بریزه.

من و خانمم تصمیم گرفتیم در مقابل این عملش مقاومت کنیم و اگر شروع به گریه کرد بهش توجه نکنیم که خوشبختانه جواب داد و الان کمتر گریه می کنه.

البته این روزا یه شیرین کاری دیگه رو کرده و اون اینه که وقتی می خواد کاری بکنه که من و مامانش مخالفیم میگه بابا بخواب!!! (تا من بتونم شیطونی کنم بدون حضور و مخالفت تو)

مادرش اومده روی در هال یه کاغذ بزرگ چسبونده که دخترم روی اون برای خودش نقاشی کنه و دیوارا رو کثیف نکنه ولی خوب باز هم بعضی وقتا دیوارا رو هم خط خطی می کنه و البته خیلی وقتا ما رو وادار میکنه باهاش نقاشی بکشیم!

عید غدیر امسال یادآور اولین سالگرد درگذشت مادربزرگمونه

که خیلی دوستش داشتیم. جاش توی قلبمونه- روحش شاد

در هر حال عید همگی مبارک

جمعه 7 دی1386 |

 

Weblog Themes By Pars Theme